تبليغاتX
welcome to My weblog

welcome to My weblog

اگر حلقه عشق از طلاست ---------------- حلقه دوستی از وفاست

شعرستان

اخرين نگاهت را فراموش نمي کنم

نگاهي سرشار از عشق و محبت و صميميت و محبت
 
امروز سالها از ان روز مي گذرد

ولي تو هرگز برنگشته اي

صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت  در ذهنم مجسم
ولي
من تو را مي خواهم نه خيالت را...

 

 

 


بر روي دلم نوشتم ورود عشق ممنوع
اما تو خيلي راحت از اين عبور ممنوع گذشتي و پا به دلم گذاشتي.
پس از امدنت نوشته را عوض کردم و به جاي ان نوشتم:خروج تو از زندگيم ممنوع
اما فراموش کرده بودم که تو هميشه به قانون بي توجهي و خيلي راحت از ان مي گذري...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 15:16  توسط نازنین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29ساعت 22:27  توسط نازنین  | 

شعرستان

اي صميمي، اي دوست
گاه و بي گاه
لب پنجره خاطره ام مي ايي.
اي قديمي، اي خوب
تو مرا ياد كني، يا نكني، من به يادت هستم.
ارزويم همه سرسبزي تو ست.
دايم از خنده، لبانت لبريز
دامنت پر گل باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 13:31  توسط نازنین  | 

شعرستان

چه خوش افسانه مي گو يي به افسونهاي خاموشي
 مرا از ياد خود بستان بدين خواب فراموشي
ز موج چشم مستت چون دل سرگشته بر گيرم
 كه من غر قه خواهم شد در اين درياي مد هوشي

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 13:28  توسط نازنین  | 

شعرستان

 

تو بگو، تو بگو با دلتنگي هايم چه كنم؟ وقتي دستان عاطفه تو نيست،
وقتي صداي مهربانت نيست، وقتي اغوش گرمت نيست،
وقتي خانه خالي از عطر تن توست، وقتي روز و شبم دلتنگ نگاه توست

تو بگو: تو بگو با دلتنگي هايم چه كنم؟ كه ديگر كسي را براي تقسيم شادي هايي
 كه نيست و غم هايي كه هر روز فزون تر مي گردند ندارم،
كه ديگر در اين خانه دستي براي فشردن دستان خسته ام دراز نمي شود، لبخندي به لب
نمي نشيند و لبي ترنم محبت نمي سازد.
تو بگو، تو بگو با دلتنگي هايم چه كنم؟
تو بگو كه ديگر ديوانه ديوانه ام، ديوانه نگاه هايي كه حرارتشان را باخته اند.
ديوانه دستاني كه شور فشردن ندارند و لباني كه به تبسم نمي نشينند.
دلتنگم، دلتنگ بازگشت عاطفه هايي
                                 كه گريخته اند.
                                                     تو بگو، تو بگو با دلتنگي هايم چه كنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 13:25  توسط نازنین  | 

شعرستان

به گردنت چون پروانه مي گشتم، ديوانه تر از پروانه
و چه شاد بودم كه پرهايم در اتش تو مي سوخت، چه شاد بودم كه
شعله هايت بر من زبانه مي كشيد.
مي چرخيدم، پريشان و ديوانه، ديوانه ديوانه
چندي گذشت به خود امدم در حالي كه ديگر پري براي پرواز نمانه بود.
به خود امدم و چه بلند از اعماق وجودم گريستم، به درد گريستم.
 ديگر در ميان پرهايم نبودي، نبودي كه نه، گريخته بودي، از عشق گريخته بودي.
بي وفا، دريغ كردي حتي شعله هايت را...
دريغ كردي حتي اتش سوزانت را...
كه اتش بي پايان تو، بال هاي پروانه اي ديگر را نشانه رفته بود...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 13:24  توسط نازنین  | 

شعرستان

جمله اموزنده:

 

در مقابل مشكلات زندگي

 

طوري گريه كن که چشم هايت نفهمد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 13:15  توسط نازنین  | 

شعرستان

سراغ مرا از قاصدك هاي سبيد كوهستان مگير.
من هنوز در اين شهر،
حوالي همان روياي
شيرين با                تو بودن         نفس مي كشم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 13:13  توسط نازنین  | 

شعرستان

اموخته ام كه: تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند،
كسي است كه به من بگويد: تو مرا شاد كردي.
اموخته ام كه مهم نيست كه زندگي تا چه حدي با ما بد است،
مهم ان است كه دوستي داشه باشيم كه با او لحظه اي از غم دور باشيم.
اموخته ام كه چشم پوشي از حقايق انها را تغير نمي دهد.
اموخته ام كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از ما دارد.
اموخته ام كه لبخند ارزان ترين راهيست كه مي توان با ان نگاه را وسعت بخشيد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 13:12  توسط نازنین  | 

شعرستان

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت               راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق اتشين پر از درد بي اميد                 در وداي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا                   با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم، كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم       در لا بلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گوري بي نشان           فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم            از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به اغوش سرد هجر                   ازرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز              ديگر سراغ شعله اتش ز من مگير
مي خواستم كه شعله شوم سر كشي كنم          مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش  در دامن سكوت به تلخي گريستم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 19:57  توسط نازنین  | 

شعرستان

نمي دانم چه خواهي كرد...
روزي كه دريابي روزگاراني نفست گران ترين نفس ها بوده است، نفس گير و نفس ده،
كه با  نفست همنفسي بوده ام و بي نفست تنها و تنها، نفس
نمي دانم چه خواهي كرد ...
روزي كه بداني برايم از هر كسي و هر چيزي با ارزش تر بوده اي، روزي كه بداني در نبودنت چه عاجزانه سوخته ام،
در حسرتت چه ملتمسانه شكسته ام و در انتظارت چه ارزومندانه تصوير عشق را رنگ زده ام.
امروز زيباترين تصوير قلب من، تصوير توست، زيبا ترين رنگ ابرنگم، رنگ چشمان توست، زيباترين صدا،صداي توست
ودلپذير ترين لحظه ها، لحظه با تو بودن است.
يك لحظه با تو بودن يعني يك دنيا عشق داشتن، يعني يك عمر خوشبختي، يعني يك گلستان مريم، يك باغ قناري، يعني
                                                           دريا
دريا اسمان ابي...
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 19:57  توسط نازنین  | 

شعرستان

به كه بايد دل بست
به كه شايد دل بست
سينه ها جاي محبت همه از كينه پر است
هيچ كس نيست كه فرياد پر از مهر تو را گرم پاسخ گويد.
نيست يك تن كه در اين ره غم الود قدمي را به محبت پويد.
خط پيشاني هر جمع خط تنهايي است
خنده ها مي شكند بر لبها، تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي.
از وفا نام مبر، انكه وفا خواست كجاست.
سخن از عشق مگو
عشق كجاست
دوست كجاست
گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند بنگرش ليك مبوي،
دست گرمي كه از عشق بفشارد دستت را به همه عمر مخواه،
در دل  چاه گر سر كني يا از سر غم اه كني، خنده ها بر غم تو دختر مهتاب كند.
درد خود را در دل چاه مگو، چاه هم با من و تو بيگانه است.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 19:55  توسط نازنین  | 

شعرستان

اي كاش تعبير خواب هايم اين ها نبود.
اي كاش خزان ان رويا ها، به بهار ارزو هاي من ميرسيد.
تعبير خواب هايم روزهايي بودند كه مي گذشتند و شايد
لحظه هايي كه عاقبت تلخ تر از هميشه مي رسند.
چه سخت، چه تلخ و چه دردمندانه ديدگانم را مي گشايم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 19:54  توسط نازنین  | 

شعرستان

ميخواهم بنويسم ولي نمي شود، دل رضايت نمي دهد، دسترسي به ريزه هاي شكسته اين دل براي فاش كردن اسراري كه تا كنون پنهان مانده اند كار ساده اي نيست.

مي خواهم بگويم كه چقدر در نبودنت بي تابم، كه چگونه در حسرت لحظه هاي با غير بودنت مي سوزم، كه چقدر دلم از بي رحمي هاي نا تمام روزگار گرفته است، كه چقدر خلوت سرد دستانم مشتاق مهر دستان تواند.

 

مي خواهم بگويم كه چقدر در نبودنت بي قرارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 21:7  توسط نازنین  | 

شعرستان

تا زنده باشم

به ياد عشقمان اشك خواهم ريخت

 

به ياد مرگ خاطره هايمان سوگواري خواهم كرد

 

براي رفتنت سياه خواهم پوشيد

 

تا زنده باشم      گريه خواهم كرد

 

          به ياد لحظه هايي كه عاشقانه و پاك رفتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 21:5  توسط نازنین  | 

شعرستان

به ساعت نگاه مي كنم:

حدود 3 نصف شب است چشم مي بندم تا مباد كه چشمانت را از ياد برده باشم.

و طبق عادت كنار پنجره مي روم، سوسوي چند چراغ مهربان و سايه هاي كشتزار شب گردان خميده و خاكستري گسترده بر حاشيه ها و صداي هيجان انگيز چند سگ و بانگ اسماني چند خروس از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام و خوشحال كه هنوز معماي سبز رودخانه از دور برايم حل نشده است،اري از شوق به هوا مي پرم و خوب مي دانم ...

 

          كه سالهاست مرده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 21:3  توسط نازنین  | 

شعرستان

زندگي دايره اي است مركزش صفر بزرگ و منم داخل ان

و تويي نيز چون من   و من و تو با هم

مي توانيم كه از صفر بسازيم عددي

و به اندازه خود حجم اين دايره را بيش كنيم.

گر چه صفريم ولي گسترش خويش كنيم.

پس اگر منبه تو ياري نكنم و تو ماني بي من،يا بمانم بي تو....

اسمان بي كس و بي مهر شود

دايره خالي و بي مصرف و خود صفر شود.     

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 20:59  توسط نازنین  | 

شعرستان

قلبم را به تو امانت خواهم داد هر چند در هنگام سپردن به تو، خود حضور ندارم.

مي روم، مي روم به دياري كه تو نيز خود را براي رفتن به انجا اماده كردي.

من نمي ميرم، من زنده ام، من زنده ام چون تو نفس مي كشي.

مرگم را جشن مي گيرم فقط و فقط به خاطر روز تولد دوباره تو... .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 20:57  توسط نازنین  | 

شعرستان

چه خوب بود اگردر خلوت كوچه هاي متروك به دنبال غربيي مي گشتي كه سالهاست نامش از يادت رفته، چه خوب بود اگر محبت فقط در قصه ها به تصوير كشيده نمي شد. چه خوب بود اگر دلها پر از عشق و وفا در جفاي بي وفاي ها ترك برنمي داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 20:47  توسط نازنین  | 

شعرستان

از من مپرس اينكه چرا گريه مي كنم

من بي صدا هميشه ترا گريه مي كنم

در سال مرگ سرخ غزل واره هاي عشق

من هم شبيه چشم شما گريه مي كنم

اينجا كنارپنجره تا انتهاي شب

در پيش روي عكس شما گريه مي كنم

فصلي گذشت بر من،اما هنوز هم

بي تو به ياد خاطره هايمان گريه مي كنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 20:31  توسط نازنین  | 

شعرستان

غروب شد خورشید رفت.

 

افتابگردان به دنبال خورشید می گشت

 

ناگهان

 

ستاره ای چشمک زد

 

افتابگردان سرش را پائین انداخت

 

گل ها هرگز خیانت نمی کنند . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 21:4  توسط نازنین  | 

شعرستان

من خورشید را نمی بخشم که وقتی تو در کنارم نیستی طلوع و

 

غروب می کند.

 

من ماه را نمی بخشم که وقتی تو تنهایم گذاشتی باز هم

 

اسمان  را روشن می کند.

 

من حتی ثانیه ها را نمی بخشم که بی تو در گذرند.

 

من گلها را نیز نمی بخشم که بی حضور تو عطر می پراکنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 20:54  توسط نازنین  | 

شعرستان

برای تو می نویسم و تنها به تو می اندیشم. در هزار کوچه قلبم

 

اسم تو هنوز می پیچد. هر روز با اهنگی از احساس دفتر

 

احساسم را ورق می زنم و روزهای پر از عشق و عطر تو را به

 

یاد می اورم شاید هنوز هم باور نداشته باشی که من بی تو

 

هزار بار در هر لحظه خواهم مرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 20:35  توسط نازنین  | 

شعرستان

روزی که تو را به جرم عاشقی به غل و زنجیر کشند هستند

 

کسانی که تو را به جرم عاشق کشی به دوزخ برند ان گاه هر دو

 

به زنجیری واحد کشیده می شویم و محکوم به این که عمری را

 

پس از ان در زنجیر بمانیم و تو به اجبار در کنارم می مانی

 

 

 

 

و تو به اجبار در کنارم می مانی . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 20:26  توسط نازنین  | 

شعرستان

گاهی ان قدر صدایت می زنم که تمام کوهستان های دور تر از

 

سرزمینم فریاد هایم را می شنوند. چه می شود گاهی به اتاق

 

تنهایی ام پا بگذاری. من دلبسته توام صدایم را بشنو. صدایی که

 

به دنبال کلامی روشن است....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 20:5  توسط نازنین  | 

شعرستان

ان کسی که می گفت:

 

دوستم دارد عاشقی نبود

 

که به شوق من امده باشد

 

رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت

 

صدای خش خش برگها همان اوازی

 

بود که من گمان می کردم می گوید:

 

 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 16:36  توسط نازنین  | 

شعرستان

من زندگی را دوست دارم  ولی از زندگی دوباره می ترسم

 

دین را دوست دارم  ولی از کشیش ها می ترسم

 

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

 

عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم

 

کودکان را دوست دارم ولی از ائینه می ترسم

 

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

 

من می ترسم پس هستم این چنین می گذرد روز و روزگار من

 

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 21:19  توسط نازنین  | 

شعرستان

ادمک اخر دنیاست بخند

 

ادمک مرگ همینجاست بخند

 

دست خطی که ترا عاشق کرد

 

شوخی کاغذی ماست بخند

 

ادمک خر نشوی گریه کنی

 

گریه ات گریه بیجاست بخند

 

ان خدایی که بزرگش خواندی

 

به خدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 20:57  توسط نازنین  |